...

November 4, 2005 | جمعه ۱۳ آبان ۱۳۸۴

شيرين ترين تجربه برای من

"امروز می خواهم در مورد بهترين تجربه ی زندگيم صحبت کنم. هميشه اگر هر حرفی ميزدم از تجربه هايی بود که باخواندن شعرها و سخنرانی های مايکل بدست آورده بودم اما اين بار می خواهم تجربه ای را که هفته ي پيش با چشمانم بدست آوردم با شما تقسيم کنم.

هفته ی گذشته مايکل در لندن بود و من روز شنبه به همراه طرافداران ديگر به محل اقامت او رفتيم. هتل دورچستر.

ما از صبح بيرون هتل ايستاديم تا او را ببينيم ولی از يکی از راننده های مايکل خبر رسيد که پسر کوچک او مريض است و برای همين مايکل امروز از هتل بيرون نخواهد آمد. ما به سمت پنجره ی اتاقش رفتيم تا او را صدا بزنيم. اما پليسهايي که آنجا ايستاده بودند به ما هشدار دادند که اگر فرياد بزنيم و مزاحم ديگران بشويم، مايکل مجبور ميشود جريمه ي اين ايجاد مزاحمت را پرداخت کند. پس از آن ما يکی از محافظانش را ديديم که بيرون آمد و به ما گفت که مايکل به فکر همه ی ما هست اما نميتواند پشت پنجره بيايد زيرا اين يکی از قوانين هتل است.

ما تا ساعت ۷ شب آنجا ايستاديم و بعد با کمال نا اميدی بار ديگر به سمت پنجره ی او رفتيم که در طبقه ی آخر هتل قرار داشت. بعضی ها شروع به فرياد زدن کردند و پس از مدتی ما دست مايكل را ديديم که برای ما دست تکان می داد اما به علت تاريكي هوا، هيچ چيز واضح نبود. هوا بسيار سرد بود و همه گرسنه بوديم. بعضی ها حتی شب را هم جلوی هتل می خوابيدند. كمي بعد، ما جعبه های پيتزا را ديديم که از طرف مايکل برای ما فرستاده شده بود. اين اشک به چشمان من آورد که چقدر مايکل براي ما اهمييت قائل است.

View image
View image

روز دوم من ساعت ۱۰ صبح جلوی در هتل بودم. صبح همه می دانستيم که مايکل تا ساعت ۱۲ ظهر می خوابد پس منتظر بيرون آمدنش نبوديم. ولی فرزندانش را ديديم که از پشت پنجره برای ما دست تکان دادند. بعد از ساعت ۳ کم کم شايعه شد که مايکل به يکی از فروشگاههای اطراف رفته است. اما چون ما بيرون آمدن اتومبيلش از پاركينگ را نديديم، اين موضوع را باور نكرديم. طرافدارها پخش شدند و هر کس به جايی رفت که حدس می زد مايکل در آنجاست. من و چند نفر ديگر جلوی هتل ايستاديم و ناگهان او را ديديم که از پارکينگ هتل بيرون آمد. ما به سمت او دويديم. من جلو رفتم تابلوی نقاشی را که برايش کشيده بودم، به او دادم. او پرسيد که آيا اين مارتين لوتر کينگ است؟ و من گفتم بله. او گفت خيلی زيباست، آيا تو اين را کشيده ای؟ و من گفتم بله. او لبخندی زد و بعد من گفتم که ايرانی ها خيلی دوستت دارند ولی او در سيل جمعيت ناپديد شد.

من قلبم تند ميزد. نمی دانستم او دقيقا کجا دارد ميرود. بعد فهميدم که به سينما رفته بود. ما تا بازگشتن او آنجا ايستاديم، اما اين بار مايكل داخل اتومبيل آبيش بود و نتوانستيم او را ببينيم.

پس از آن همگي به سمت پنجره ی اطاق او دويديم و شروع كرديم به صدا کردن او، ما شعار ميداديم:

"king of pop _ stay in london _ unbrreakable _ invincible _ apple head _ sony sucks _ dorchester sucks _ bashir sucks _ justice done _ innocent _ proud to be michael jackson fan, tom sneddon is a cold man _ blancket, we love you _ victory"

و در جواب تمامي اين شعار ها او در مقابل پنچره ظاهر می شد. اين جريان شب بعد نيز تکرار شد.

و او روز سه شنبه ساعت ۱۰ صبح، لندن را به مقصد بحرين ترک کرد.

مايکل می خنديد اما چشمانش غمگين بود.

چهره ی او از نزديک زيبا تر از عکسها بود

او بسيار مهربان و خوش قلب بود

اطرافيان او، حتي محافظش نيز بسيار خون گرم و مهربان بودند.

اين تجربه به من ثابت کرد که از انسان درستی پيروی می کنم

جاودانه باد روح بزرگ او"

منبع: آيدا - Childhood.persianblog.com

...